دوم از سلامٍ اول بگم الان اینجا هیچ خبری از زیبایی، فصاحت ، بلاغت و شیوایی کلام شاید نباشه؛ قرار نیست زبانم حرف بزنه فقط کاری که انجام میده تکه هایی از آنچه در ذهنم تصویر ه رو به خط میکنه *
دلم می خواد 1 شنبه که میاد 5مهر(الان ریحانه رفت یزد) ، نباشم جایی توی این عالم مادی خودمون نباشم ؛ یه چیزی از بالا ، بالایٍ بالا بکشم سمت خودش
بعد همه، همه ی آدمها بایستن سر یکشنبه و ببینند: یه حفره ی خالی که یعنی اون روز 1 شنبه ای که مربوط به من بوده و انتظارش را داشتن شده حفره الیته خیلی خالی مثل سیاهچاله ی فضایی که من خیلی دوستش دارم
دلم می خواد اونهایی که دور یکشنبه توو دلشون خط کشیدن پیش و پس ش بیان
و همه ی اونهایی که قرار بود مهمانم بشن چه بیرون و چه داخل بمونن با حفره
چون من میخوام 1 شنبه ام مال خودم باشه
یادت بیاد قرار بود کشیده شم و.....
آره
یکی از تصویرا اینه که : بپوشم برم و ابیانه باشم * برم پامو دوباره بذارم کنار اون برگ اون برگهای بزرگ و ببینم که پای من بزرگ، برگ بزرگتر و دیگه پایم بزرگ نیست
و
بفهمم
که
بخوره توو مخم
که
در
برابر بزرگی برگت پای من سربزیر شده
و
محکم تر یادم بیاد
که
در
برابر عظمتت
من
.
ام
بزنم بکوبی فرو کنی توی این مغز دل که آره منم وحدانیت و من دلم شاد باشه به یک ، 1شنبه که منم یکٍ یکتایی دارم
اونقدر بد بخورم به سقف بی ستون که خوب کیف کنم
که دیگه بخاطر شکرٍ خوب نکردن مهر به زبانم نزنم
جوایی باشه که ساکت نمونم
. . . روی میز، همون میز گوشه ی اتاق که حالا جا داده به یه قوری پر گل های خشک شادی
روی میزه پر هست از کادو ها از هدیه های کادو پیچ شده با پاپیون های بزرگ به اندازه ی کمربند
روسری اتو شده به تمثیل یه آدم آویزونه و شلوار و بلوز هم آره دارم مانتو اتو میکنم
همه چیز آماده و رو به آمادگی
همه حاضرند؟ بًــلـــــــــــه
همه چیز، رفتن هست
یه دفعه زنگ میزنند در، مانتو کنار اتو ولو می مونه چادرسیاه به سبک آماده بودنم می اندازم روی سرم میرم
جلوی در وایسادم
این پا و اون دست میکنه میگه کجا خوبه؟
خوب من که معلوم هست بهم قبلا گفته یواشکی منم به اون قولی که دارم و دادم نگفتم مثل همیشه که می دونستم رازه باید بمون نهان تا لحظه ی هست شدنش
اما
...
شکست
افتاد
از لب طاقچه
نمیریم
میدوم توو کوچه پسکوچه که نبیینن
ساکت
حالا بریزین
دور شدیم
اشکها صف شده مرتب بدون از جلو نظام
قرار بود رژه شادی برن
از همونها که کلاس پنجم زیر بارون تمرین میکردیم
یادته
اذیت سرتق بازی شیطنت...
به چپ چپ به راست راست
عقب گرد و یاد گرفتی؟
...
یادت بیار
همه چیز آماده
کادو ها
لباس
من
اما
همه رو صاف کن
اینا بود مبدل شده ی اونچیزی که باور داشتم به زندگیمون
که راحتر هظم کنی
که مثل من نمونی توو بهت
و نخوای توی شادی ای که گرفتن باشی
که بخوای بری اول شاد شی
و دوم با اونها شادی کنی
و بعد شادشون کنی
...
روی میز هنوز قوری گل خشک شادی هست
پس ببین اینا هیچکدوم نبوده
واقعیت رو توو این قالب گنجاندم
***
قرار شد ثابت کنم به خودم
ثابت کردم
اما ساکن موند
ثابت میشه
بهترشم میشه
اما گفت:
خوشبختی چند بار در خونت میشینه و در میزنه؟ ؟ !
علم پیشرفت کرده
عزیز جان، هزار هزار در میزنه
***
حالا که بعد از این همه، همه داری نظر میذاری
درست و پیمون بذار
اگر ربطٍ مطلب هست حالٍ خوشم کند و اگر بی ربطیٍ مطلب کیفورم کند
رهی معیری میگه:
چهاکشید دلم از خلافٍ وعده ی او که
کَس به وعده ی خوبان، امیدوار مباد!
اما من میگم: امیدوار باد!!!
محدثه > گل همیشه بهار
***
نامه ای به تو که خنده را از روی لبم، نه،
از کنج دلم گرفتی، نمی نویسمبرای خودم می نویسم
از باران هایی که قرار بود پاک باشند
تا باران اسیدی که سنگ را هم می ترساند
از خورشید بخشاینده، مادر زمین
تا استوای داغ مرگ
تا خون دماغ های کودکی
از نگنجیدن در این جهان
تا پرداخت حق بیمه
از رود جاری تا چاله های اتفاقی
تا مرداب
سخن کوتاه میکنم، مثل قصه مان
اینجا،
برای منی که زمستانش مثل تو نیست
منی که بلای "تو" سرش آمد
نامه می نویسم
ملکه ی آرزوها(ایران)
ظاهراً نمیشه اینجا نظر گذاشت، حتی بعضی مواقع خود ماهم نمیتونیم قلمرو را باز کنیم، مگر از طریق بلاگفا!
اما راهی برای نظر گذاشتن:
وقتی قسمت نظرات را باز کردید، پیامی میاد مبتنی بر فیلترینگ و ....
ولی لطف کنید از بالای صفحه کامنتینگ آدرس را توی ادرس بار کپی کنید و به جای بلاگفا. کام بزنید آی آر
حالا میتونید نظر بگذارید
مرسی
شاد باشید
۵نور کوچک*
مدتهاست که رو قله ی یه کوه آروم و راحت و خوشبخت وایسادی، هوای چیزای تازه و جذاب تو سرت هست اما نه اونقدر که این خوشبختی رو خراب کنی. بعد یهو کسی کنار دستت پیدا میشه، از همراهی و همسفر بودن حرف میزنه و تو که میدونستی اگه حرفاش راست باشه به چیز خیلی قشنگ تری از اونچه که داری می رسی، دستاتو به دست همراهیش می سپری. با خیال آسوده و بی هراس، همراه کسی که یک لحظه هم تنهات نخواهد گذاشت خودتو رها میکنی تا از روی قله برسی به زمینی هموار و آروم با آب و هوای خوب و یه ثبات زیبا. هیچ هراسی نداری، دستات تو دستاشه و خیال همراهیت تو سرش. اما وسط راه یک باره دستاش جا میمونن و تو همچنان داری سقوط میکنی، بالا رو که نگاه کنی میفهمی................................................... اون چتر نجاتشو باز کرده... نگاهش میکنی... تو موندی و سری که قراره بدجوری بخوره به سنگ.
میدونی بین هوا و زمین، وقتی دستاش جا میمونن اولین چیزی که بعد از دستاش از دست میدی چیه؟
ملکه ی آرزوها(ایران)
به کی میگی؟
با کی حرف میزنی؟!
اصلا حرف میزنی؟!
اصلا دلت میگیره؟!
راستی دل چیه؟؟
باید باهاش چیکار کرد؟!
راه بیای یا ولش کنی؟
شده دلت از خودت جدا باشه؟
آره خب شده، دل یه چی بگه عقل یه چیز دیگه.
اما حرف من اینه:
که دلت یا روحت از تنت ،جسمی که آدما میبینن جدا باشه
خودتو بکُشی اما بگن، بفهمونن که نه! این تو اون تو نیستی
یا با تمام چیزایی که توو دلت رخنه کرده، تو رو ساخته و شکلت داده و عقلت هم در کنارش اومده (= یعنی عقلت دلی بوده زیاد راه سوا نرفته) ظاهرت چیزی شبیه بودنت نشه
حالا دلت نمیگیره، رفیق!
ببین راستشو بگو! با خودتم خود تو که میخونی اما حرف نمیزنی دقیقا نظر تو هم برایم ارزش داره
می خوام ببینم من راه درستو میرم یا دور زدم
و
تو چیکار میکنی
ببین این دل گرفتن شاید شبیه دل گرفتگی های عالم باشه
اما
با چیزای هرزه اشتباهش نگیر
خُب!
حالا بگو
حرف قاطع و کامل
راضیم کنه
حس شباهتم داشتی درست
اما
راه چاره!
همین.!.
محدثه. گل همیشه بهار
زندگي يعني چي؟
يادمه بچه تر كه بودم اون وقتا كه درست كردن دفتر عقايد مد شده بود اين يكي از سوال هاي دفتر عقايدمون بود.
نه رفيق زندگي واقعا يعني چي
چه سوال ساده ي پر پيچ و خمي ! كه ميتواند اندازه ي يك عمر يك طناب به دور گردنت بيآويزد سپس تو را در پس راه به گوشه اي !_ گوشه اي كه ديگر كس در ان پا نمي گذارد_ بياندازد و تو فرصت لحظه اي مكث لحظه اي درنگ و نيم نگاهي به گذشته و تفكر در پايان و خداحافظي نداشته باشي....
چه سوال عجيبي است كه غرق در آن از آن مي پرسيم و روز و شب مدام ، لحظه به لحظه، فكر مي كنيم كه آيا زندگي يعني اين:
اين همان فكر ماست كه مشغول است ... كه درگير است
كه در گير است
كه مشغول است...
زندگي همين كنج اتاق ماست كه مي اييد و مي نشينيد و در باب فرهنگ ها مي گوييد و غصه مي خوريد...
زندگي همين مراسم هاي نخودچي خوران دوستانه است و سپس افسوس؟
زندگي شايد جشن يلداي امشب و جمعي از دور ترين و انگار نزديكترين مهمانهاي جشنمان بود؟
زندگي انگار همان فلسفه ي فيزيك مدرن و درك كوچك ما كه هي زور مي زند از دوقولوهاي پارادوكس چيزي بفهمد بود؟
زندگي همين لحظه اي آرامش تو رفيق ناب كه برايم به پرواز در آمده بود ، بود؟
زندگي شايد تمام دل دادن ها و به آرامش رسيدن هايمان ... باشد ؟
همين ضربه ديدن ها ...
همين كنج اتاق ...
همين كنج اتاق كه ديوارهايش مرا تحمل مي كند مي بايد باشد؟
زندگي يعني همين وابستگي هاي زوركي و بي مورد ... همين غر زدن ها ... همين الكي شاد بودن ها و يا شايد شاد از اينكه غصه اي براي لحظه اي ترك منزل كرده است ، بودن هاست
زندگي شايد همين سر در گمي در امتحان كارشناسي نا پيوسته معماري باشد كه نمي داني بعد آن چه خواهد شد...
زندگي شايد خلاصه اي از عمر باشد
از نسبت عمر من بر جمعيت گاه بيهوده ي جهان
جهاني نديده از" جهان"
جهاني بيهوده غرق در مه
جهاني بيهوده سر به پا خطا
جهاني هي بار مصرف...
جهاني كش مكش ، جهاني پر ز آواز و سكوت ، جهاني از فرياد و شك، جهاني پر از بي جهاني ، پر از مرگ، پر از ميلاد هاي بي موقع، جهاني پر ز خوف، پر ز غريبه
پر ز" غريبه"
و ديگر هيچ ...
و ديگر هيچ
و ديگر ....
*
*
*
زمان فرا خواهد رسيد
و تو خواهي آمد
و تو از دورترين نزديكي ها خواهي آمد
خوشا زيستنت...
و
زندگي يعني ... ؟
رودها در جاری شدن

الهام جونم اینو واسه تو نوشتیم که روز ازدواج فاطمه و علی بزرگوار تو و عشقت هم ازدواج کردی.عزیزم عشق یعنی همه چیز.تبریک میگیم هممون به هر دوتون.
ملکه آرزوها ایران
اوایل سایز کفشم کوچیک بود، دست کشام کوچیک بودن، بدنم...همه میدونن چی میخوام بگم، تو یه جمله: "بزرگ که می شویم همهچیزمان بزرگتر میشود". همیشه جسم انسان مقدمهای بوده تا بشه بحثی رو در باب روح و پیچیدگیهاش مطرح کرد. این که انسان از کودکی تا بزرگسالی چه فرازو نشیبهایی رو پشت سر میذاره، اگه تنها ساعتی بشینیم و به گذشته نگاهی بندازیم میبینیم که ما، پر از داستانیم. چند بار اعتقادمونو تغییر دادیم؟ چندبار سبک لباسهامون، سبک حرف زدنمون و و و، رو تغییر دادیم یا به عبارت کمتر و بهتر، چندبار سعی کردیم بهتر بشیم؟
زدیم،بستیم، بردیم، باختیم، فکر کردیم و حرف زدیم، ساختیم و باز خراب کردیم، خراب کردیم و باز ساختیم...
از این کلمات، هدف خاصی ندارم، فقط می خوام به اون ثانیه های تندی که از صحنه های گذشتهی زندگیمون در ذهنمون هک شده یک بار صادقانه نگاه کنیم.20 سال زندگی (وشاید در مورد مخاطب عددی دیگر).حس قشنگی به انسان دست میده نه؟اما از این سالها چه چیزی الان تو دستامونه؟ ما تلخ و شیرینمونو به یاد خدا پشت سر گذاشتیم. وقتی نشد، خطا کردیم. ما انسان های خوبی بودیم، انفاق کردیم، احترام گذاشتیم، شاد بودیم، گریه کردیم، دوست داشتیم، تحمل کردیم.
ما انسان های خوبی بودیم، توجه کنید، ا نسان های خوب. انتظار نداشتیم خدا با ما صحبت کنه، به جاش کتابهای آسمانی میخوندیم و از خواسته های خالق آگاه میشدیم. شکر گذار بودیم، گاهی خوب بودیم و گاهی بد، ما هیچ وقت دزد یا بدکاره نبودیم، گدایی نکردیم،شریف بودیم. گاهی مطمئن بودیم هدفمون چیه، گاه به اون هدف رسیده یا نرسیده متوجه می شدیم که نه! این نیست. راههای زیادی رفتیم و نرفتیم. از مسیرهای راحت و سخت.ما فکر کردیم، خوندیم، پرسیدیم، ما 20 سال بودیم.
فقط،
به من بگید، ما اینهمه بودن رو بودیم که به چه چیزی که نداشتیم برسیم؟ ما چی نداشتیم؟ و حالا که اینجاییم، تو بیست و چند سالگی این طرح، ما چه چیزی باید به دست بیاریم؟
فقط،
الان به من بگید، نقشه چیه؟
ملکه آرزوها (ایران)

به دنیا که آمدی به طبیعی ترین صورت ممکن گریه کردی و دیگران خندیدند.تمام کسانی که مانند تو گریه کرده بودند، تقلا کرده بودند و یا بین خودمان باشد به خدا التماس کرده بودند که پیشش بمانند به تو خندیدند به تو که نشانه ای بودی برای زمینیها از وجود پرودگاری مهربان و حامی.
من هم آنموقع نفهمیدم که چرا خوشحالند اصلا نفهمیدم که خوشحالند یا ناراحت .فقط دنبال آغوش کسی بودم که موقع آمدنم خدا وعده مهربانی هایش را به من داده بود آرام که شدم،کم کم دلم خواست بزرگ شوم .
بزرگ تر که شدم فهمیدم که تولد برای همه شادی بخش است حتی اگر تمام ذهن آدمی به دو روز باقیمانده عمرش باشد که بار و بنه را ببندد و برود......برگردد.
عزیزم
زندگی یعنی امید......
یعنی صدای گریه و خنده ات تا آسمان برود،
که یعنی سرت همیشه به سمت آسمان باشد ،
حتی وقتی در کویر دنبال چاه آب می گردی ...
حالا چاه آب تو پول باشد ؛ درس و یا چشمانی که تو را به آسمان برسانند فرقی به حال خدا نمی کند،
او همیشه در چشمان توست،
با تو زندگی می کند ,
به تو رنج می دهد تا بزرگ شوی آن وقت با تو از گونه هایت سرازیر می شود تا بزرگ شدنت را سهیم باشد
به تو شادی می دهد و آن وقت با تو می خندد تا جشن بزرگیت با وجود او با شکوه تر باشد.
و
تو آمدی
با رسالتی بر دوش
و ساده اینکه
بودنت لحظاتمان را آسمانی تر کرده ،و سالهاست که در روز تولد تو همه ما می خندیم و وجود همیشگی خدا را سپاس می گوئیم که به ما اجازه دیدن دنیا را از دریچه چشمان مهربان و پاکت داد
که دوست معنای بودن تمام خوبیهاست در لحظاتی که سفید نیستیم.
تولدت شاد شاد شاد...
گيرم كه در باورتان به خاك نشستم
و ساقه هاي جوانم از ضربه هاي تبرهاتان زخم دار است
*با ريشه چه مي كنيد!!!
گيرم كه بر سر اين بام بنشسته در كمين پرنده اي
پرواز را علامت ممنوع مي زنيد...
*با جوجه هاي بنشسته در آشيانه چه مي كنيد!!!
گيرم كه مي زنيد گيرم كه مي بريد گيرم كه مي كشيد
*با رويش ناگزير جوانه چه مي كنيد؟؟؟
كه مي داند رنج شبهاي پري چه طعمي داشت
كه چقدر تلخ بود
كه چقدر بد بود
كه چقدر مه بود آن هواي زندگي....
زمين كه مي خوري مي ترسي ، كه شايد ديگه نتوني پاشي....
وقتي مي جنگي و يه ته ايمان هم تو دلت داري مي ترسي ، مي ترسي كه بخوري زمين و ديگه نتوني پاشي
نتوني پاشي و شكست بخوري
نتوني پاشي ولي نفس بكشي و چشمات ببينن.
دستات بتونن لمس كنن و نتوني بري دنبالش تا بگيريش.
بايد براي يك عمر زمين خورده بموني و طعم شكست زير زبونت هر روز تلخ تر و گس تر بشه
زمين خورده بماني و هر روز صبح به جاي چاي و نان داغ ، نمك بپاشي به روي زخم هايت....
زمين خورده بماني و چشمانت را باز كني به روي پيروزان جنگت ... و بشنوي....
به جاي سلام صبح تو بايد شنيد ...
_شرمم مي آيد از گفتنش ._
هنوز دلي هست كه در آن بريزم...
از چه بگويم از اينكه هستي و هر روز جنگ بيشتر مي شود
از چه بگويم از اينكه طناب دستانم كه نگهم داشته بود پوسيده و هر لحظه انگار كه مي خواهد پاره شود
از قدرتي كه نمانده كه شروع كنم هر روز
نه آنكه ببازم هر لحظه
تو را و خودم را و اين رابطه را
....
نگهم دار از نو با خود بي جنگ با صبح و با سلام بي خداحافظ بي ترس بي شكست
* دلم مي خواد SMS خالي برات بفرستم وتو پرش كني . با كلمه هايي كه تا حالا برام ننوشتي.
*چه كم دارد اين دل، هيچ ...
خوش مي بايد بود
بخند.
مهدیه
تبرک میشود دنیای من وقتی تو میباری
ببار ای دستهای سبز و بارانی
تو تنها غنچهی باغی
که در غمگینترین پاییز خندانی
تو تنها قلهی مغرور و سنگینی
که اشک از چشمهایش میشود جاری
ببار ای دستهای سبز و بارانی
تو مثل لحظههای خوب بودن
زود میرنجی
تو مثل لذت هرگز در کنار من نمیمانی
نمیمانی و میمانی
تو راز چشمهایم را
همیشه زود میخوانی
همه دنیای من را خوب میدانی
ببار ای دستهای سبز یارانی
برای این خزان سرد
غوغای بهارانی
تو ای دستان بارانی
ببار بر این تن گریان
تو که از گریهام هر لحظه گریانی
برایم قصه میخوانی
برایم شعرهای تازه میخوانی
تو ای دستان سبز عشق
تو ای دستان بارانی
ببار بر این زمین خشک و پوشالی
ببار اما خموش و تند و پنهانی
...
تذکر: بدون ویرگول، بدون مکث، از تو گفتن هیچ مکثی نمیپذیره.باید تا هستی انقدر تندتند نوشتت که نکنه بری بازم، بیاثر.
گوش کنید داره صدا میاد
آره گوش کنید
می شنوید؟!
این صدای ملائکٍ ..
دارن یه فرشته ی کوچولو رو بدرقه میکنن زمین..
میبینید؟
اون دستها رو می گم که رو به آسمونه..
آره اون دستها اوومده تا گهواره ی گرم فرشته کوچولو بشن..
آره اون دستها اوومدن تا ما’من گرمی برای تازه رسیده بشن..
تازه رسیده ..قدمت مبارک
بنشین نفسی تازه کن..که فرداها روزیست برای تو ..روزی برای دوباره تازه شدنت
روزی برای دوباره نزدیک شدنت به آن آسمانی بزرگ..
روزی برای اینکه خودت را پیدا کنی..خودت را بشناسی..تا معبودت را شناخته باشی..
آری ،این بودن هدیه ایست برای تو ...بسیار ثمین...قدرش را بدان...که قدر خودت را دانسته ای...
سرت را بالا بگیر...آری سربلند باش...از اینکه او خالق توست...
آسمان را بنگر...آبیست به رنگ آرامشت
روز را ببین...سپید است به رنگ پاکیت
شب را ببین...در دل سیاهیش نورانیست...آری این است نیایش شبانه ات
دست در دستش بسپار...رهسپار این راه شو...که پایانی در انتظارتست...سبز!
وسیع باش...که در دلت جز مهر نگنجد!
صبور باش...که در قلبت جز دوستی نباشد!
دل در گرو باد سپار...برو...دستانت را باز کن...نفسی کش از اعماق وجودت...که در این هوا آلودن نیست....
بنگر به پشت سرت...او همان است که آمد تا بر روی این زمین خاکی نباشی غریب..نباشی تنها...
و تو...کوچک زیبا در آغوشش به امانت نهاده شده ای...روزی باز میگردی...پس نباشد آن لحظه که پشیمان از هبوطت باشی...
غنیمت شمار این"آن"های ارزانی شده را...که در پس بازگشتت نیست فرصتی!!
...
**..زیبای آمده از بین زیبایی ها "ایران عزیز "آمدنت گل باران..**


![]()
![]()
![]()
۴ نور کوچک..
*دلم مي گه:
مي خوام بزرگ نشم
مي خوام بزرگ نشم تا نفهمم كه زندگي يعني " عشق + پول"
كه اگه يكيش نباشه ميشه" تنفر"
دلم مي خواد اونقدر كوچيك باشم كه نفهمم زندگي " بايد " هم داره.
كه نفهمم يه چيزايي لازمه حتي بيشتر از وجود موجودي ها...
دلم مي خواد قد همون بچه اي كه بيشتر از 2 تا رو بلد نيست كوچيك بشم كه ندونم تيليارد عدد كوچيكيه....
مي خوام تو دنياي عددهاي 12 رقمي بشم يكي و دوتا
يكي تو يكي من
هيچي سياست
هيچي دروغ
هيچي شك
هيچي نق
هيچي "پول"
هميشه معجزه ي بودن "ما"
.... دلم مي خواد بشم سادگيه يه پرنده كه هر جا بخوان لونه ميكنن
حتي دور از مادر ....دور از پدر ......
هيچ كسم نميگه لونشون چند متره و روي كدوم درخته ؟!!!
دلم مي خواد بشم جوجه اي كه دغدغه ي زندگي رو نداره.....
دلم مي خواد بشم بچه اي كه نميگه چون غريبه اينجاست :شيطوني ممنوع!
دلم مي خواد يه بچه باشم تا بزرگترين لذتم شكلات و عروسك باشه...
دلم مي خواد" بشيم "بچه اي كه فكر نمي كنه اگه به اندازه ي قلبمون با هم مهربون باشيم پررو ميشي و ديگه هيچي..... .
دلم مي خواد دو تا بچه باشيم كه تو يه جزيره گم شدن و هيچ ترسي ندارن از اينكه گير افتادن.
من تو اين دنياي آدم بزرگا كه بايد همه چي باشي جز مهربوني و عشق مي خوام يه بچه باشم كه بزرگترين عددم 2 باشه
مثل تو!!!
.
.
.
.
ولي تو بگو: آخه مگه ميشه؟
مهديه(سيندرلا)

*
می خواهم پروانه بشوم
پروانه بشوم
پروانه
می خواهم تارهایی که از خوردن دنیا دور خودم تنیدهام ، بشوند ابریشم وجودم
و پاره کنم هر چه رنگ ِ نا رنگی ِ تعلق می گیرد به وجودم
می خواهم پروانه بشوم
پروانه بشوم
پروانه
بچرخم و بچرخم
بال بزنم
من
پروانه
دلم و برداشتم دارم میروم پیش طبیب از برای شفاء
خیلی ها دلشون و گذاشتند توی دستهایم
تو هم دلت و بده اگه من قابل نباشم
طبیب چیز دیگریست
دارم می روم شفاءِ دلهای مریض و بگیرم
شفاء میده.
زیارت قسمت نیست، زیارت همت هم نیست؛ زیارت دعوت است
دعوت شدم
سلامت و به امام رضا(ع) می رسونم
گل همیشه بهار